خاك عالم تو سر ما ايرونيا
دبي امروزي و دبي 30 سال قبل


وبلاگ شخصی جمعی از دانشجویان دانشگاه سهند
دعا هايي زيبا و خواندني از جشنواره بینالمللی دستهای کوچک دعا
عزیزان عیدتان مبارک..
درگذشت دوست عزیزمان <<رضا اسفندیاری>>را به همه ی دوستان و خانواده اش تسلیت میگم...
تسلیت میگم به تمام رفقای کرد....
فکرشو کن.....
فکر کن جای این آدم ایستادی
فکر کن بین امواج گیر کردی
یا معلم این کلاسی
......
آموخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین
frogs
قورباغه ها
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ... جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began ....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly, no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult !!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top .'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.' or :
یا :
'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one ....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher ....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it ?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out ....
و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF !!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart!
Always think of the power words have .
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره Therefore:
پس :
ALWAYS be....
همیشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید !
And above all :
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !
Always think:
و همیشه باور داشته باشید : God and I can do this !
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

کتابخانه کانادا
سالن اصلی کتابخانه پارلمان کانادا در شهر اتاوا با مجسمه ای از ملکه ویکتاتوریا در وسط.
کتابخانه سنت گال در سوییس توسط کشیش سنت اتمار ساخته شده و بیش از 2100 دست نوشته تاریخی مربوط به قرن هشتم تا پانزدهم در آن نگهداری می شود.
کتابخانه ادمونت در سواحل رودخانه انس در اتریش. این کتابخانه در سال 1776 میلادی ساخته شده و دارای 7 گنبد و بیش از 200 هزار جلد کتاب است.
دو
گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود
جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو
نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.یه
کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت
صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و
گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز
مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول
نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در
واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی “موشه” نگاه کن کی اومده به برادرمون بازاریابی یاد بده؟
.
.
یا خشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو یا هیچ کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس دیگه..................
.
.
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همگی شما
انشالله که این تعطیلات به شما ساخته باشه و حسابی بی ما حال کرده باشین. هدف از مطلبم این هست که اولا یه حالی از شما بپرسم و بدونین که دوستانتون اون قدرام که شما فکرش رو می کنین بی وفا نیستن. دلم هواتون رو کرده و روزا رو یکی یکی میشمورم که این تعطیلات تموم بشه و دوباره دور هم جمع شیم و بازم تو سرو کله همدیگه بزنیم ، کلی حال کنیم و دلتنگی حاصل از فراق دوستان رو از بین ببریم.
اما عرض دومم ، طرح یه پیشنهاد بود .پیشنهادی که واسه خودش کلی پیشنهاده!!!
تو تبریز یه کمیته ای هستش که بیشتر کودکان بی سرپرست شهر اونجا پرونده دارن . کودکانی که متاسفانه یتیم هستن و کسی رو بالای سرشون ندارن و یا اینکه پدرشون فوت کرده و مادرشون به تنهایی خرج خونه رو به دوش می کشه ، خونه ندارن و کسی هم نیست پول تو جیبیشون رو بده.
اما....... افراد انسان دوست و خیرخواهی هستن که با پرداخت ماهانه هر چقدر که دلشون بخواد، می تونن سرپرستی یه کودک یتیم رو به عهده بگیرن.شاید همه شما الان حس کنین که ای کاش یکی از این آدم های خیرخواه هم شما می بودین اما واقعیتش مشکل اینجاس که پرداخت ماهیانه ی این هزینه برای اکثر ما سنگینه !
اما پیشنهاد اینه که اگه هر کدوم از بچه ها هر ماه 1000 تومان رو به عهده بگیرن ما هم می تونیم یه کودک رو تحت تکلف خودمون بگیریم .
حداقل باید 10 نفری باشیم تا بتونیم این کار رو شروع بکنیم. ولی وقتی این کارمون بگیره می تونیم این کار خدا پسندانه رو به کلاسای دیگه هم انتقال بدیم. خدا رو چه دیدین شاید استادا هم خواستن باشن. شاید محمد میرزایی هم دانشگاه اصفهان رو به این راه بیاره. شاید در خانواده همکلاسی هامون هم کسی مایل باشه در این طرح ما شرکت بکنه. من خودم این طرح رو از بچه های مکانیک تربیت معلم آذربایجان کپی رفتم. اونا هستن .ما هم می تونیم باشیم.( لطفا یه سری به وبلاگ اونا هم بزنین 88mechanic.blogfa )
در مورد ثواب کمک کردن به یتیمان که فک نمی کنم نیاز باشه مطلبی رو بگم.همه ی ما فقط کافی یه بار فقط برای چند ثانیه خودمون رو بگذاریم جای اونا. فکرش رو بکنین ! کودک سه چهار ساله ای باشین که خدایی نکرده پدر و مادرتون رو از دست داشته باشین. یا در خانواده ای باشین که پدر فوت کرده و یا از کار افتاده هست و نمی تونه خرج خونواده رو بده و مادر خونه مسئول تامین مخارج خونواده شده. اگه در این شرایط فردی پیدا بشه که ماهیانه سی هزار تومن به شما کمک بکنه ، این پول خیلی خیلی کم هم می تونه یه کمکی به مخارج شما داشته باشه.
اما چطوری این کار رو انجام می دیم ؟ برای این کار باید مراجعه بکنیم به یکی از شعبه های کمیته امداد و از بین بچه هایی که اونجا پرونده دارن یکیشون رو انتخاب بکنیم. بعد از پر کردن فرم ، اونها یه شماره حسابی رو به ما میدن و این شماره حساب به نام اون کودک هستش. هر ماه ما هر چقدر که خواستیم پول می ریزین توی اون حساب و هر ماه اون بچه می تونه اون پول رو از حساب خودش برداشت بکنه.حتی می تونیم فرضا به مناسبت مهر ماه و شروع مدارس دفتر و خودکار و ... برای اون بچه خریداری بکنیم و تحویل دفتر سازمان بدیم. اونا خودشون این وسایل رو به دست بچه ها می رسونن. شما پرونده ی کامل این بچه ها رو می بینین. شرایط خانوادگیشون رو اونجا نوشته. و حتی می تونین با اونا قرار بذارین و بچه رو از نزدیک ببینین ولی چون بچه ها هم مثل ما غرور دارن ، این اجازه رو نداریم که زود زود اون بچه رو ببینیم. خب درسته که ما کاری به اون بچه نداریم.فقط به این رضاییم که یه کمکی به اون بکونیم ولی این قانون هست که اگه خواستین می تونین اون فرد رو ببینین. اول کار بعضی از بچه ها شاید بگن که می تونن در ماه بیشتر از هزار تومن رو هم بدن ولی برای این که هرج و مرجی نشه و حساب هامون قاطی نشه قانون بگذاریم که هر فردی فقط بتونه یک هزار تومن کمک بکنه و در عوض همون شماره حساب رو به همه بچه ها می دیم ، هرکسی خواست که خارج از این جمع ، یه کمک مخفی - که کسی نفهمه و اجرش هم بشیتر باشه –به اون بچه بکنه کمکش رو به اون شماره حساب واریز بکنه.
ما می تونیم این کار رو تا زمانی که در کنار هم هستیم – یعنی در این سه سال باقی مونده- ادامه بدیم .اگر روزی از ادامه ی این کارمون منصرف بشیم می تونیم به این سازمان بریم و بگیم که نمی تونیم ادامه بدیم و اسم ما رو خط می زنن.یعنی تا هر وقت که خواستین این کار رو ادامه می دیم و محدوده زمانی خاصی نداره. انشالله این کارمون قدمی میشه برای کارهای بزرگتر.
با فرض اینکه این پیشنهاد رو دوستان پذیرفته باشن : برای سهولت کار از بین بچه ها باید یه گروهی مامور جمع آوری هزار تومن ها از بچه های کلاس باشه و چند نفری هم می رن بانک و این پول های جمع آوری شده رو در اون شماره حساب سیبا واریز می کنن. هر کسی هم مایل بود که رسید پول واریز شده رو داشته باشه یه کپی از اون رو تقدیم ایشون می کنیم. در این کار باید همه بچه ها شریک باشن و اعضای این گروه دوره ای عوض بشه که خدایی نکرده شکی در دل همکلاسی های خیرخواهمون به وجود نیاد.
حالا چی میگین؟ هستین ؟ یا علی رو بگیم؟ هر کی هست در نظر دهید یاعلی رو بگه.هرکی هم مخالف باشه دلیلش رو بنویسه. ولی این رو می خوام در آخر حرفام بگم که اگه بخوایم میشه. می تونیم یه دست کوچیکی رو بگیریم و نگذاریم شب عیدی لباس نو نداشته باشه یا به خاطر فقر نتونه بره مدرسه.وقتی بچه های پول دار رو می بینه ته دل کوچیکش احساس دلتنگی نکنه. کمک ما چیزی نیست ولی بازم می تونه یه دردی رو درمان بکنه.دوستان امشب که دارم این مطلب رو تایپ می کنم درست شبه قدره و خودتون امام علی تون رو بهتر می شناسین. این کار کمک به ایتام کار علی بود. یا علی بگیم و شب قدری یه قدم هم ما برداریم. مخلص این مرام شمام. قربون همه دوستان.

اجرکم عند الله
دوستا ن عزیز و همکلاسی های محترم امیدوارم تابستان خوبی رو پشت سر گذاشته باشین و لذت کافی رو ازش برده باشین که کم کم وقت درس و مشق و دانشگاه میرسه
با اجازه مدیر وبلاگ و سایر پیشکسوتان به خودم اجازه دادم که در مورد شروع کلاسهانظر دوستان رو جویا باشم تا با یه هماهنگی کلی سر کلاسها حاضر بشیم
امیدوارم که دوستان ما رو از دونستن نظراتشون محروم نکنن
با تشکر بابائی
سلام دوباره خدمت دوستان عزیز
از همه دوستان برای همیاریشون تشکر میکنم بر اساس نظرات شما دوستان روز سوم مهر ماه برای شروع سال تحصیلی جدید انتخاب میشه با ارزوی موفقیت و شاد کامی
به امید دیدار
بابائی
تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم
و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم
ای کاش شاعر بودم
تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم
و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم
ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط می توانم بگویم:
هرجا که هستی
موفق و موفق تر باشی
و با دل مهربون خودت هرچی بدی کردیمو ببخشی
می خوام بدونی که فاصله ها زیاد هم که باشن
دلهای ما به هم نزدیکن
مشتاق دیدار دوباره ایم
گاها یه سری هم به دوستان قدیمیت بزن
مخلصیم !

گفتم :ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند